|
|
|
|
|
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:55 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۵ دقیقه مهلت
"عمو شلی"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
زير بيدي بوديم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:23 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی غوغای زندگی تو را از خویش می رباید و وسوسه های ایمان سوز تهدیدت می کند خلوتی گزین و عاشقانه به نماز بایست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:4 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:34 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا نگفتم، وقتی با تو هستم، بیشتر احساس آرامش میکنم... "شل سیلور استاین"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:30 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترها شبیه سیبهای روی درخت هستند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:22 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز مدیترانه به دنیا آمد . اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت ؛ باد عظیمی تمام ابر ها را به سوی آفریقا راند . همین که به قاره آفریقا رسیدند ،آب و هوا عوض شد : آفتاب تندی در آسمان میدرخشید ، و در زیر ، شن های خشک صحرا دیده میشد . باد آنها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید . بنابراین ، ابر هم مثل انسانهای جوان ، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد . باد اعتراض کرد : چه کار میکنی ؟ صحرا همه جا یک شکل است ! به گروه برگرد تا به مرگز آفریقا برویم . آن جا کوه ها و درختان زیبایی وجود دارد! اما ابر جوان و عاصی ، توجهی نکرد . کم کم ارتفاعش را کم کرد ، تا سرانجام نزدیک تپه های شنی ، پشت نسیم ملایمی نشست . پس از مدت درازی ، متوجه شد که یکی از تپه ها به او میخندد . تپه هم جوان بود . باد ، آنرا تازه شکل داده بود . همان جا ، ابر عاشق تپه شد ... _ روز بخیر . زندگی در آن پایین چه طور است ؟ _با تپه های دیگر ، خورشید ، باد ، و کاروانهایی هم صحبتم که هر از گاهی از این جا میگذرند . گاهی خیلی گرمم میشود ، اما تحمل میکنم . زندگی در آن بالا ها چه طور است ؟ _ اینجا هم باد و خورشید در کنار ماست . اما حسنش این است که میتوانم در آسمان بگردم و با چیزهایی زیادی آشنا بشوم تپه گفت : زندگی من کوتاه است . وقتی باد از جنگل برگردد ، ناپدید میشوم . _ حالا غمگینی؟ _ حس میکنم به هیچ دردی نمیخورم . _ من هم همین احساس را دارم . باد جدید که بیاید مرا به جنوب میراند و باران میشوم . به هر حال سرنوشتم این است . تپه لحظه ای مکث کرد ، بعد گفت : میدانی اینجا در بیابان، به باران میگوییم بهشت ؟ ابر با غرور گفت : نمیدانم میتوانم به چیزی به این مهمی بدل شوم یا نه ؟! _ از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام . میگویند که بعد از باران ، گیاه و درخت ما را میپوشاند . اما هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چه . در صحرا خیلی کم باران میبارد . این بار ابر مکث کرد . اما خیلی زود ، دوباره خندید : اگر بخواهی ، میتوانم باران بر سرت بریزم . همین که رسیدم ، عاشقت شدم و دلم می خواهد همیشه کنارت بمانم . تپه گفت : وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم ، من هم عاشقت شدم . اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران تبدیل کنی ، می میری . ابر گفت : عشق هرگز نمی میرد . دگردیسی میابد ؛ می خواهم بهشت را نشانت بدهم . . . و با قطره های ریز باران ، شروع کرد به نوازش تپه ؛ زمان درازی به همین شکل ماندند ، تا اینکه رنگین کمان ظاهر شد. روز بعد ، تپه کوچک از گل پوشیده شد . ابرهای دیگری که از آنجا میگذشتند ، دیدند که آنجا جنگل کوچکی به وجود آمده ، و آنها هم بر تپه شنی باریدند . بیست سال بعد ، آن تپه ؛ واحه ای شده بود ، که با سایه درختانش ، مسافران را پناه میداد . و همه این ها به خاطر این بود که روزی ، ابری عاشق ، نترسید و زندگی اش را فدای عشق کرد ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:49 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم * :
* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .
* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .
* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .
* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .
* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:46 توسط مريم.ا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::. گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتی: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::. با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:57 توسط مريم.ا
|
|
||